آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه7آذر97

سلام به همه دوستان و گل های کوچک خودم. اینروزهایمان پر است از شور و حال و البته مریضی و درگیری.  روزهایی که با مریضی هر دو آغاز شد و وسط راه علی کوچولو ادامه راه مریضی خویش رو رفت و دقیقا روزی که بنده ماموریت درون شهری داشتم و بابا رضا مجبور شد تا ساعاتی در خانه بماند تا بنده بتوانم به مسئولیتم در کتابخانه ملی برسم . بعد اتمام به خانه بازگشتم تا همسرجان راهی اداره خویش گردند. تا مریضی پسرک نفس های آخرش رو کشید دخترک دوباره جا در پای پسرک بگذاشت خلاصه به قولی شیر تو شیری شد که نگو. از این شد که مدرسه نرفت و یک روز مهمان بنده در اداره بود  و وقتی با بنده به سالن تمرین والیبال اومد همچی بپر بپر کرد که انگار نه انگار حالی و احوا...
7 آذر 1397

دوشنبه 14 آبان 97

سفر یه هفته ای بابا حاجی و مامان حاجی اینا به پایان رسید و عازم شمال شدند. تو این هفته هم تقریباً هر شب منزل یکی از دایی ها مهمان بودیم و بچه ها کلی خوش گذروندن بخصوص شبی هم در منزل دایی جان محمد مهمانی تولد  باباحاجی و مراسم خاصی برقرار بود که کلی خوش گذشت و البته در این میان تکالیف دخترک کمی آزار دهنده بود و البته با درایت بنده و پشتکار خودش کارها و تکالیف انجام میشد. از اتفاقای جالب این روزا دیدار من با خانم معلم آویساخانم و پرده برداشتن از بعضی از کارها و اعتماد به سقفشان بود. روز استراحت خانم معلم  و آویسا خانم که نقش ایشان رو ایفا کرد و مشق های بچه ها رو بررسی و امضا نمود و خانم معلم از یادداشت...
15 آبان 1397

یکشنبه29 خرداد97

اینروزها سفرهایمان  به شمال بیشتر شده. یک دلیل از آن جهت که همسرجان با تغییر شرایط در اداره مرخصی گرفتن برایشان راحتر شده و از طرفی گل هایمان بزرگتر شده اند و رفت و آمد در جاده راحت تر.آخر هفته هم بادایی جان اینا هماهنگ کردیم و رهسپار شمال شدیم. جاده زیبا با آسمانی آبی و دماوند پر از برف. به قول دایی جان صبحانه ای تو جاده بر بدن زدیم و رفتیم سمت خونه باباحاجی اینا. هوا بسیار عالی و دل انگیز بود. عصری هم با دایی محمد و زن دایی جون رفتیم دریا و تقریبا تا شب اونجا بودیم. روز جمعه هم ما برگشتیم تا بقیه خانواده به همراه باباحاجی و مامان حاجی شنبه بیاین تهران و البته مسافرت آخر هفته به اصفهان با باباحاجی اینان و دایی جانا در پی...
29 مهر 1397

4شنبه 18مهر97

  سلام به همه دوستان و عشقولای خودم. این روزا خیلی دیر به دیر میام به وبلاگ تون کمی مشغول کارهای زندگی شدیم. ازمهمترین اتفاقات این مدت سفر شمال با دایی جوناو بازگشایی مدارس و مراسم عاشورا و غزل های عاشورایی دخترم بود. آویسا خانم بزرگتر شده و خانم تر و البته گاهی افسار کارها از دستش در میره. کنجکاویش در برخی موارد بیشتر. روز دیدار با معلم روز خوبی در کنار خانم ترابیان عزیز بود با تعاریفی که از دخترجان کردند کلی بر خود بالیدیم.  معلم امسالشون هم بسان پارسال بسیار مهربان و روانشناسانه برخورد می کنند و خداروشکر از این جهت آویساجان شانس بسیار آورند. البته تا به الان. قبل شروع مدرسه و آغ...
18 مهر 1397

یکشنبه 11شهریور1397

تعطیلات تشویقی ما بعد المپیاد بسته به  نظر ما و البته ریاست محترم دانشکده به هفته آخر مرداد موکول شد و جمیع عوامل رهسپار شمال شدیم. هوا بس بارانی و دل انگیز و خاطرات خوبی برای گل های ما رقم خوردو البته بنده که مدتی در کنار و مادر پدر عزیزم بودم و کمی به کارهای منزل مادرجان رسیدم. شروع سفر رو با جاده فیروزکوه شروع کردیم و جایتان خالی ناهار را بعد اندکی زمان که قرار بود به اکبر جوجه بابل سر بزنیم بالاخره طلسمش شکست و با بچه ها  کلی لمباندیم و صد البته جایتان خالی. روزهای شمال پر بود از  باران و تنها یک روز کنار دریا بچه ها تونستن شن بازی کنن. و البته بیشتر زمان رو در حیاط بابا حاجی اینا پلاس بودن به...
11 شهريور 1397

شنبه 13 مرداد1397(اندکی بعد تعطیلات تابستان)

سلام به همه گل دوستان و گل های کوچک خودم. تعطیلات تابستان امسال بسیار گرم بود و پرحرارت. --- تقریباً از خرداد با دوستم تصمیم گرفتیم بریم باشگاه. روزای اول دخترک برای اینکه حوصله ش سر نره کرنومتر رو مربی میداد دستش. یه روز مربی نیومد  و آویسا نقش مربی رو بازی می کرد. نسرین قوز نکن. تندتر  حرکت کن.... بشمار .... نفس بکش...اکسیژن بگیر.  نمیدونستم بخندم ورزش کنم... تعطیلات اداره مامان بخاطر برگزاری المپیاد زیست به سه هفته تبدیل شد و البته در روز آخر بنده را به همکاری فراخواندن و علی رغم مشکلاتی که میتونست بوجود بیاد که البته نیومد و با همکاری خانواده همس...
13 مرداد 1397

یکشنبه21خرداد1397

خرداد نوید بخش اتفاقای خوب وتولد های خوب برای ماست. ابتدا تولد دایی جان محمد که شب جمعه بود و همگی دعوت بودیم.  تولدی و دورهمی دوستان و آهنگی و حرکات موزون. بعد تولد زن دایی شمسی و تولد بابا رضا .  با برنامه از قبل با آویسا راهی دندانپزشکی شدیم  و با هدایا و خرید کیک برگشتیم. شب تولدی در کنارخانواده کوچک مان بسان سال های گذشته. کلی آویسا و علی حرکات موزون انجام دادند و مخصوصاً  آویسا بخاطر اینکه در سورپرایز شریک شده بود خیلی احساس بزرگی می کرد. تعطیلات خرداد  نزدیک بود و ما با همفکری دایی جان و بابا رضا راهی شمال شدیم. واقعا هوا عالی و خنک بود. بچه ها هم تا توانستن آتش س...
20 خرداد 1397

شنبه 5خرداد1397(جشن الفبا)

5 شنبه روز جشن الفبا بود. سوم خرداد1397. برای اولین بار با علی کوچولو و دختر طلا راهی شدیم. تا رسیدیم به سالن خانم دربند سری گفتن آویسا یکی از شعرهاش رو بخونه. منم گفتم : کاش شب قبل بهم خبر میدادین تا باهاش تمرین می کردم. خلاصه غزلی انتخاب کردیم و باهاش کمی مرور کردم و با کلیدایی که براش گذاشتم رفت پیش دوستانش. برنامه شروع شد. خوندن قرآن و سرود ملی و آغاز برنامه با عموهای مهربان. برنامه ای با شعر و سرود و ترانه و مسابقه. و در یکی از این مسابقه ها آویسا خانم برنده شد و مجری که از قبل انگار بهش گفته بودن اعلام کرد:  انگار این دختر گل ما شاعر هست و قراره شعر بخونه. خلاصه آویسا طلا با ژستی جلوی میکروفون قرار گرفت و...
5 خرداد 1397

1خرداد1397(جشن یادگیری آویسا)

سلام و صد سلام با یه دنیا انرژی مثبت برای شما دوستان و گل های خودم. دیروز جشن یادگیری دخترم بود. روز 31 اردیبهشت که با درگیری که در اداره با آدم های به ظاهر دوست برایم پیش اومد، می خواستم کنسل کنم . گفتم به ظاهر دوست از این نظر که همیشه گول این آدمارو خوردم و همیشه تجربه های گذشته خودم رو تکرار می کنم . عزیزم دلم می خواهد تو هیچ کدوم از تجربه های زندگی من رو نداشته باشی. می خوام طوری بزرگ شی که بود و نبود آدما فرقی برات نکنه و به هر کس به اندازه خودش دوستی کنی.   با ناراحتی که داشتم نمی خواستم به جشن برم ولی پشیمون شدم که چرا همیشه از خودم و بچه هام می گذرم  این بود که راه افتادم و جالب تر اینکه&...
1 خرداد 1397

چهارشنبه 26 اردیبهشت97

هوای اردیبهشت پر شده از بوی باران و نمی که من رو یاد شمال میندازه. ماه اردیبهشت پر بود از خاطرات و بیرون رفتن ها و مهمانی ها والبته بسی ناراحتی. روز معلم و تب و تاب دخترم برای هدیه خریدن تا جشنی که برای آزیتا جون مربی عزیزش در مجتمع گالریا گرفتن و تا لحظه رفتن بهش نگفته بودم و با دیدن سارینا وباران نمیدونست چه خبره و مناسبت چی برگزار تا چشمش به مربی عزیزش افتاد و کلی ذوق کرد. شبی بود در کنار عزیزایی که دوست داشت و من بخاطر اتفاقات روز اداره  باتمام خستگی  و ناراحتی که داشتم خودم روبایکوت کردم و باتمام ترافیک و بارندگی به  دورهمی دوستان رفتم. چند تا از دخترای خوشگل کلاس آزیتا جون رفتن و غزل سعدی ...
26 ارديبهشت 1397